تبليغاتX
رو به غروب... بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
دنیای کدهای جاوا اسکریپت



اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود..

ساعت هشت صبح..من و اون تنها..

نشسته بود روی نيکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به

آسفالت داغ خيابون..سير نگاش کردم..

هيچ توجهی به دور و برش نداشت..

ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و

چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود..

يه نقاشی منحصر به فرد..

غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم

تحت تاثير قرار داده بود..

اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و اون تموم می شد..

ديگه عادت کرده بودم..

ديدن اون هر روز در همون لحظه برای من حکم يه

عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود..

نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر

صحبت رو با اون باز کنم

شايد يه جور ترس از دست دادنش بود..

شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم..

من به همين تماشای ساده راضی بودم..

اون هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با

همون سرو وضع همیشگی

می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست..

نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه..

هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش

و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم..

حس حضور اون روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ...

آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز..

اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در

سکوت نياز داشتم..

هفته ها گذشت ..ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود..

مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی

عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود..

خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن

او تموم شب هامو پر کرده

بود..فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه

به من گوشزد می کردن..

يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون

روز به ايستگاه نرم..

شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ...

نمی دونم..

اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم

کوبيده می شد و مدام انگشتام

شقيقه های داغمو فشارمی داد.نمی تونستم..

دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن

لباس مناسب و بدون اينکه

حتی کيفم رو بردارم ..دوان دوان از خونه زدم بيرون و

به سمت ايستگاه رفتم..

از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و

غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت..

من ... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين

لحظه از رسيدن به خط پايان

جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به

نگاه های متعجب و خيره

مردم با چشمای اشک آلود رفتن و دور شدن اتوبوس رو نگاه می کردم..

حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم..

کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت..

از خودم و غرورم بدم می اومد...

با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد

که فردا دوباره تو و اون روی

همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی

اونو برای چند لحظه برای

خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور

تا شب می تونم اين احساس دلتنگی

عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم..

بلند شدم و ايستادم..

در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم

هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون..

درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد

داشتم به خونه برگردم و تا شب

در عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم

اسير بشم تصويری مبهم از

پشت خيسی چشمام منو وادار به ايستادن کرد..

دقيق که نگاه کردم ديدمش..خودش بود..انگار تمام راه رو دويده بود..

داشت به من نگاه می کرد..

نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود..

زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی

به خودم اومدم که چشمام درست

روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود..

دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو

گرفته بود و لايه ای شبيه اشک

صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود..

نمی دونستم بايد چی بگم ..

که اون سکوت صميمانه و گرم بينمونو شکست و گفت:

- شما هم دير رسيديد؟

و من چی می تونستم بگم؟

- درست مثل شما

و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم...

- مثه اينکه بايد پياده بريم..

و پياده رفتيم ...

و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه

.

.

.

.

..

سلام

امیدوارم حال همتون خوب خوب  باشه

داستان بالا رو خوندید؟قشنگ بود یا نه؟

 میگم دوباره هوا سرد شده ها؟

پس مراقب باشید سرما نخورید!

منتظر آپ بعدی ما باشید

دوستدار شما زهره و سمیرا

.

.

.

.

دوست داشتن یعنی چه؟ یعنی چیزی رو که نمی شناسی و به سمتش جذب می شی و از این جذبه احساس خوبی داری ، کشف کنی.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 21:50  توسط زهره  |